تبليغاتX
*تک ستاره*
*تک ستاره*

 

 

 ز آن نامه اي كه دادي و زان شكوه هاي تلخ

تا نيمه شب بياد تو چشم نخفته است

اي مايه اميد من، اي تكيه گاه دور

هرگز مرنج از آنچه بشعرم نهفته است

 

شايد نبوده قدرت آنم كه در سكوت

احساس قلب كوچك خود را نهان كنم

بگذار تا ترانه من رازگو شود

بگذار آنچه را كه نهفتم عيان كنم

 

 تا بر گذشته مي نگرم، عشق خويش را

چون آفتاب گمشده مي آورم بياد

مي نالم از دلي كه بخون غرقه گشته است

اين شعر، غير رنجش يارم بمن چه داد

 

اين درد را چگونه توانم نهان كنم

آندم كه قلبم از تو بسختي رميده است

اين شعرها كه روح ترا رنج داده است

فريادهاي يك دل محنت كشيده است

 

گفتم قفس، ولي چه بگويم كه پيش از اين

آگاهي از دوروئي مردم مرا نبود

دردا كه اين جهان فريباي نقشباز

با جلوه و جلاي خود آخر مرا ربود

 

اكنون منم كه خسته ز دام فريب و مكر

بار دگر به كنج قفس رو نموده ام

بگشاي در كه در همه دوران عمر خويش

جز پشت ميله هاي قفس خوش نبوده ام

 

پاي مرا دوباره بزنجيرها ببند

تا فتنه و فريب ز جايم نيفكند

تا دست آهنين هوس هاي رنگ رنگ

بندي دگر دوباره بپايم نيفكند

                                                                          فروغ فرخزاد

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 10:49 توسط باران| |

سلام

با اینکه گفته بودم دیگه آپ نمیکنم ولی کردم......راستش  اگه به خاطر درسم نبود هیچ وقت به فکر بستن وبم نمیفتادم.فعلا تصمیم گرفتم نبندمش ولی معلوم نیست تصمیمم چند وقت دووم بیاره.....یه روز،یه هفته،یه ماه،شایدم واسه همیشه اخه تا احساس کنم داره به درسم لطمه میزنه همون لحظه میبندمش............حتی بدون خداحافظی......اینا رو گفتم که اگه یه وقتی بی هوا بستمش نگین چرا بدون خداحافظی رفت من خداحافظیامو کردم.........آخ که چقدر دوری ازتون واسم سخته خیلی بهتون وابسته شدم وگرنه خیلی راحت میبستمش ولی...برام دعا کنین راستی شنبه دارم میرم مشهد..........منم واستون کلی دعا میکنم.یه چیز دیگه روز دخترو هم به همه ی دختر خانومای عزیز تبریک میگم.

دوستتون دارم...........

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 13:44 توسط باران| |

سلام دوستای گلم!

نوشتن این مطالب خیلی سخته ولی باید بنویسم.من تا آخر شهریور وبمو میبندم واین آخرین مطلبمه. خیلی بهتون عادت کرده بودم ولی دیگه نمیتونم ادامه بدم.باید با وب و وبلاگ نویسی خداحافظی کنم. تو این مدت کم خیلی به این فضای مجازی و شماها وابسته شده بودم.امیدوارم کار درستی کرده باشم.برام دعاکنین.بعد از بستن وبم اسمشو از تو لینکاتون بردارین شاید یه روزی برگشتم.....شاید! خیلی دوستتون دارم.....واسه همتون آرزوی موفقیت میکنم.

 

وداع

مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

بخدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

 

مي برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

 

مي برم تا ز تو دورش سازم

ز تو، اي جلوه اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

 

ناله مي لرزد، مي رقصد اشك

آه، بگذار كه بگريزم من

از تو، اي چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

 

بخدا غنچه شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم، صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

 

عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم، خنده بلب، خونين دل

مي روم، از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل

 

دیوارهای خالی اتاقم را

از تصویرهای خیالی او پر می کنم

خدای من زیباست....

خدای من رنگین کمان خوشبختی ست

که پشت هر گریه

انعکاسش را

روی سقف اتاق می بینم

من هیچ

با زبان کهنه صدایش نکرده ام

و نه لای بقچه پیچ سجاده رهایش

او در نهايت اشتياق به من عاشق شد و...

من...

در نهايت حيرت.

حالا گاه گاهي كه به هم خيره مي شويم

تشخيص خدا و بنده چه...

سخت است.

آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم

همه ذرات جسم خاکی من
از تو، ای شعر گرم، در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز بادهء روزند

با هزاران جوانه می خواند
بوتهء نسترن سرود ترا
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا

من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم، پر شدم، ز زیبائی

پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید

حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم، ترا هدر کردم

غافل از آن که تو بجائی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاریک مرگ می سپرم

آه، ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ من بنگرد در من
روی آئینه ام سیاه شود

عاشقم، عاشق ستارهء صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام تست بر آن

می مکم با وجود تشنهء خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام می گیرم
تا بخشم آورم خدای ترا!

                                                                                   فروغ فرخزاد

نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 12:42 توسط باران| |

خانه ی دوست کجاست؟در فلق بود که پرسیدسوار.

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت

 به تاریکی شن ها بخشید

وبه انگشت نشان داد سپیداری وگفت:

نرسیده به درخت،

کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتر است

ودر آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی ست.

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد،

پس بسمت گل تنهایی می پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پای فواوره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

وترا ترسی شفاف فرا می گیرد.

در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور

واز او می پرسی

خانه ی دوست کجا ست.

                                                                      سهراب سپهری

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 16:0 توسط باران| |

سلام دوستان

این آهنگی که گذاشتم خیلی دوسش دارم نظرتونو راجع بهش بگین .

باورت گربشودیا نشود حرفی نیست

                                          نفسم میگیرد

                                                         در هوایی که نفس های تونیست

دوستای عزیزم نظر یادتون نره

نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 13:27 توسط باران| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 10:56 توسط باران| |

حالا که آمده اي

چترت را ببند

در ايوان اين خانه

جز مهرباني نمي بارد...
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 12:47 توسط باران| |

با خود عهد کرده بودم بی تو در زیر باران قدم نزنم

و صدای ترانه های تنهایی ام را به گوش ابر ها نرسانم

اما نمیدانم چرا تا قطره ای باران بر روی گلها میچکد و آواز پرندگان در هوا میپیچد

از خود بی خود میشوم و همصدا با پرندگان آواز تنهایی سر میدهم

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 12:44 توسط باران| |

سلام بچه ها خدارو شکر مشکلم حل شد وبرگشتم پیشتون.نمیدونین چقد خوشحالم.

میدونم همش به خاطر دعاهای شماست.حالا دیگه هر روز  درخدمتتونم.

راستی امروز بابام میره مکه نمیدونین چقد گریه کردم.ولی میگذره دیگه.بازم از همتون ممنونم.

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 9:38 توسط باران| |

سلام بچه ها

مرسی از اینکه بهم سر میزنین.به خدا خیلی دلم تنگه ولی یه مشکلی پیدا کردم که شاید دیگه نتونم بیام تو روخدا واسم دعاکنین.

نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 7:43 توسط باران| |

سلام به دوستان عزیزم

من تا آخر خرداد ماه نمی تونم بیام وبم.آخه امتحانام داره شروع میشه دلم واسه همتون تنگ میشه.

واسم دعاکنین.به امید دیدار.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 10:28 توسط باران| |

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

*****

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 11:48 توسط باران| |

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل غمزده ام اندوه رفت

آسمان دل من آبی شد

نفسم تازه و گرم

دیدگانم روشن

نور خورشید به رویم  تابید

عطر گل های بهشتی نفسم را پر کرد

نغمه ی بلبل عاشق 

عطر گلها

آسمان زیبا

و اکنون

دل من

چه لبریز  از حس بودن با تو ....

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:49 توسط باران| |

 

 

از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیره ی دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو  آه ای خدای بی همتا

یک دم زگرد پیکر من بشکاف

بشکاف این حجاب سیاهی را

شاید درون سینه ی من بینی  این مایه گناه وتباهی را

دلی نیست این دلی که به من دادی

در خون تپیده  آه رهایش کن

یا خالی از هوس و وهوایش دار

یا پایبند مهر و وفایش کن

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:49 توسط باران| |

چه شد با من، چه شد آن مهربانی های ديرينت؟
به روی من نمی خندد دگر لبهای شيرينت
تو در آن سوی و من اين سوی پرچين بلند تو
نگاه خسته ی من را ببر آن سوی پرچينت
نگاهت سر نزد از پشت پلک مهربان تو
چه رازی هست پنهان در غروب چشم غمگينت؟!
تماشايی است با يادت بلور اشکهای من
نمی پاشد به پای عشق من اشک بلورينت
صدای آشنايت کو و چشم سر به راهت کو؟
نمی آيد به سمت جاده ی من پای سنگينت
سفر خوش باد، حرکت کن برو هر جا که می خواهی
که من خو می کنم بعد از تو با رويای رنگينت

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:25 توسط باران| |

دلم گرفته

وقتی امروز با چشمان خالی ام از پنجره به بیرون نگاه کردم

جز تکرار دیروز چیزی نبود

اما چیزی چشمانم را پر کرد

چیزی به تقدس همه پاکی ها

چیزی که گواه می داد امروز با دیروزم یکی نیست

با تمام وجودم حسش کردم

یاد کسی که همه وجودم بود

و یاد او بود که چشمانم را پر از قطره های عشق کرد

چیزی در دلم فریاد می زد

با این که دیروز گذشت با همه دلتنگی

اما امروز

دلتنگ تر از دیروزم..

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 12:7 توسط باران| |

 بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

                   بی من از شهر سفر کردی و رفتی

                         قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

                                     تا ته کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

                تو ندیدی

     نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

             چون در خانه ببستم

                    دگر از پای نشستم

                          گوییا زلزله آمد

                                گوییا خانه فرو ریخت به سر من

                                        بی تو من نیز در این شهر غریبم

                                              بی تو کس نشنود از این د ل شکسته صدایی

                        پر نگیرد دگر از مرغک پر بسته نوایی

              تو همه بود و نبودی

               تو همه شعرو سرودی

                       چه گریزی از من

                            که ز کویت نگریزم

                                                      گر بمیرم زغم دل

                                                 به تو هرگز نستیزم

                                                                من و یک لحظه جدایی

                                                                                        نتوانم ٬‌نتوانم

                    بی تو من زنده نمانم

                            پی طوفان زده دشت جنونم

                        صید افتاده به خونم

                         تو چنان می گذری

                                                                          غافل از اندوه درونم . . .

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 11:38 توسط باران| |

نمی دانم چرا رفتی،
نمی دانم چراشاید خطا کردم ،
وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی،
نمی دانم کجا  تاکی  برای چه
ولی رفتی
وبعداز رفتنت باران چه معصومانه میبارید...
وبعداز رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت...
وبعداز رفتنت رسم نوازش درغمی خاکستری گم شد...
وگنجشکی که هرروز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
وبعداز رفتن توآسمان چشمهایم خیس باران بود...

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 10:54 توسط باران| |

خدا آن حس زیباییست که در تاریکی صحرا

زمانی که هراس مرگ میدزدد سکوتت را

یکی همچون نسیم دشت می گوید :

کنارت هستم ای تنها

ودل آرام میگیرد...

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 10:50 توسط باران| |

زیباترین کارت پستالهای روز -  طراحــان
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 10:42 توسط باران| |

میشه ساده گذشت!!!

اما من نمی تونم...

میشه به درد ساده لبخند زد!!!

اما من نمی تونم...

دلم می خواد دردمو فریاد بزنم!!!

اما نمی تونم...

دلم می خواد سرمو روی پاهام بذارم و هق هق کنم!!!

اما نمی تونم...پاهام خسته تر از اونن که بشه بهشون تکیه کرد...

درد  آدمو داغون نمی کنه ؛اَی  آآآآآآآدم!!!

خفه خون گرفتن آدمو داغون می کنه...!!!

دردمو به کی بگم!!!!؟

نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 13:31 توسط باران| |

باران را دوست دارم ، چون بی هیچ چشم داشتی به زمین می آید. این فاصله را  با تمام عشق طی می کند تا به ما اهالی خاک نوید تازگی و آبادانی بدهد.

نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 12:3 توسط باران| |

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 9:14 توسط باران| |

خداوندا! آرزوهایم آنقدر زیادند که نمی توانم آنهارا بشمارم. بعضی از آرزو ها را روی تاقچه می گذارم و بعضی دیگر را در جیبم پنهان میکنم. اگر سری به اتاق کوچکم زدی بی آنکه از خواب بیدارم کنی یکی از آرزوها را بردار و با عطر آسمان خوشبویش کن!بگذار اثر انگشتت روی آن بماند. همین کافیست!

خداوندا! رادیو را خاموش می کنم و همه جارا ساکت میکنم. به حروف الفبا میگویم زودتر از همیشه بخوابند به پنجره میگویم لب باز نکند تا تو کمی جلوتر بیایی آنقدر که با این گوشهلی غافلم صدایت را بشنوم.نام فرشته هایت را یکی -یکی به من بگو!

خداوندا! اشکهایم را صیقل میدهم و از آنها آینه ای می سازم تا تو را نشان دهد.اگر تورا در اشک های شورم نبینم اگر در قطره های شیرین باران ندرخشی همراه پرندگان ر.ی درختان می نشینم و آنقدر به افق خیره می شوم ا نور تو دنیا را به دو نیم کند.

خداوند! این دست ها که نمی توانندگیسوی تورا شانه کنند به چه درد می خورند؟ این انگشت های اشاره هیچ وقت نشانی تورا درست نگفته اند آیا به تو میرسم؟

خداوندا! دوست دارم دوباره کنار یک انار متولد شوم وقبل از اینکه شعرهای داغم سرد شوند کلمات را در آغوش بگیرم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 8:57 توسط باران| |

 من در این نقطه ی کور ،

             در کش و قوس خیالی جانکاه

             بی سبب منتظر معجزه ام  ...

             به افق چشم بدوزم تا کی ؟

             جز فلق هیچ مرا حاصل نیست

             بی ثمر جاده ها را می دوم در پی تو ،

             امدنت سراب تاریکی است در ذهنم

             سالها امد و رفت

             باران دیدم و کوچ مرغان غزلخوان چمن ...

             سفر چلچله ها ،

             فصل کوچ است من منتظرم ،

             چمدان در دست ، نقش نگاهت را در ذهن می نگارم

             و چشمهایم نگران نیامدنت ، به سر خط جاده مانده است


 

 یاد گرفته ام...

همه چیز را یاد گرفته ام

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

             اخرین فصل همان است ، فصل کوچ
  ...

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 13:45 توسط باران| |

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 13:39 توسط باران| |

  • باید فراموشت کنم

  • چندیست تمرین می کنم  

  • من می توانم ! می شود !

  • آرام تلقین می کنم

  • حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....تا بعد، بهتر می شود .... 

  •  فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

  • من می پذیرم رفته ای

  • و بر نمی گردی همین !

  •  خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

  •  کم کم ز یادم می روی 

  • این روزگار و رسم اوست !

  • این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

  • نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 13:13 توسط باران| |

    سلام.من بارانم.

    راستش قبل ازاینکه این وبلاگ رو بسازم .خیلی کنجکاو بودم که بدونم اصلا این وبلاگ چی هست وچیکارا باهاش می کنن.همین باعث شدکه باکمک دوست عزیزم تارا این وبلاگ رو درست کنم .حالا میبینم همچین آش دهن سوزی هم نیست .ولی خب الان میخوام باکمک شما این وبلاگو سروسامون بدم. امازیادنمی تونم بهش سر بزنم.آخه درسا زیاده.

    من فقط امیدم به کمک شماست . واسم نظر بذارید.خیلی دلم می خواد با وبلاگ های مختلف آشنا شم و باهاشون تبادل نظر کنم .حالا که تا اینجای کار اومدم .می خوام ادامه بدم.

    اول خدا .بعدا شما 

    نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 10:23 توسط باران| |

    جان بی جمال جانان میل جهان ندارد              هرکس که این ندارد حقا که آن ندارد

    با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم            یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

     

    نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 13:52 توسط باران| |


    قالب وبلاگ : قالب وبلاگ